شبکه
  
 سید نورالدین رضوی زاده      snrazavizadeh@yahoo.com
 
دی 1390
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
 
آرشیو
موضوع بندی

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 20 دی ماه سال 1390
لحظه بزرگ اکنون



باور کنیم که زندگی فقط همین لحظه است
    لحظه ای که دیگر تکرار نمی شود
‹ لحظه بزرگ اکنون› را درک کنیم و باور داشته باشیم
 لحظه بزرگ اکنون را قدر بدانیم
قدر ما به اندازه قدری است که برای لحظه بزرگ اکنون قائل هستیم
و رشد پلکانی و آرام ما در همین لحظه ها رقم می خورد
به این لحظات توجه کنیم و در آن حاضر باشیم
تا بتوانیم آن را کنترل نماییم
ما به اندازه بزرگداشت لحظه بزرگ اکنون بزرگ خواهیم شد
توجه به اکنون یعنی در حال زیستن که فرصت رشد فکری و روحی را برای ما مهیا می کند.
در حال زندگی کنیم و به حال توجه نماییم
 

 
سه شنبه 13 مهر ماه سال 1389
خود را در آینه دیگران ببین

می گویند بودا هر گاه با بی احترامی یا بد رفتاری کسی مواجه میشده، از او تشکر می کرد! وقتی علت را می پرسیدند، بودا می گفت: زندگی آینه ای است که ما خود را در آن می بینیم. نوع رفتار دیگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که بعنوان همسان جذب شده است و بدینگونه می توان عیوب خود را یافت. اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل !!

اما به نظرم تمام واقعیت این نیست. باید «قدرت» را نیز در این معادله دید. وقتی صاحب قدرتیم چگونه عمل می کنیم. آیا خود را ملاک و معیار سنجش حقیقت می بینیم؟ و آیا وقتی صاحب قدرتیم می توانیم دیگران را تحمل کنیم؟ آیا وقتی صاحب قدرت شدیم اخلاقمان با قبل از آن تفاوتی نکرده است یعنی قدرتمند شدن اخلاقیاتمان را عوض نمی کند. بی شک این دنیا و کائنات صاحب قانونمندی خاص خود است و هر کس که این قانونمندی را بداند و بدان عمل نماید بی شک در مسیر کمال است و عاقبت رستگار خواهد شد در غیر اینصورت، پا نهادن بر قانون این کائنات جز تباهی عاقبتی نخواهد داشت. شک نکنید.


 
چهارشنبه 30 تیر ماه سال 1389
مرغابی (داستانی از مثنوی)

روزی در گوشه ای از طبیعت، مرغی خاکی بر چند تخم نشسته بود تا با گرمای وجودش جو جه هایی از آن ها پرورش دهد. زمان به سرعت سپری گشت و جوجه ها از تخم بیرون آمدند. در این میان یکی از آنها با بقیه تفاوت داشت. شاید به دلیل همین تفاوت بود که مادر و سایر جوجه از هر چه که او می خواست انجامش دهد،‌ مانع می شدند. تا اینکه روزی هنگام رسیدن به دریاچه ای که مادر، بچه ها را به شدت از نزدیکی به آن نهی می کرد و آنها بشدت از آن می ترسیدند، به ناگاه «جوجه متفاوت» گویی به گم شده اش رسیده و از سر غریزه به سمت آب دوید و تن به آب زد. آنجا بود که خودش و سایرین پی بردند آنچه برای آنها خطرناک است برای این جوجه متفاوت، به مثابه آب حیات می ماند.

گر تو را مادر بترساند ز آب           تو مترس  و سوی دریا ران شتاب
تو به تن حیوان، به جانی  از مَلَک     تا رَوی هم بر زمین هم بر فلک
ما همه  مُرغابیانیم ای غلام          بحر می داند زبان ِما تمام
پس سلیمان بحر آمد، ما چو طَیر       در سلیمان تا ابد داریم سیر


 
شنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1389
وقتی سرخورده می شویم

وقتی سرخورده می شویم، فرقی ندارد از هر نوع که باشد، هر یک بر اساس سن وسال، جنسیت، شهری و روستایی، تحصیلکرده و غیره، یا بر حسب نوع مساله ای که درگیر آن بوده ایم، به طریقی واکنش نشان می دهیم. چندی پیش در مطلبی از یک متخصص روان شناسی اجتماعی خواندم که گرایش برخی جوانان به اعتیاد گاه ناشی از سرخوردگی های جنسی آنهاست. برای من خیلی جالب بود چون هیچگاه به علل اعتیاد اینگونه نگاه نکرده بودم. صرف نظر از اینکه این مساله درست باشد یا نادرست، این اصل کلی را می پذیرم که پیامد های برخی ناخرسندی ها و سرخوردگی های اجتماعی و فردی، غیر قابل پیش بینی هستند. به خصوص در مورد جوانان و افراد سنین خاص که آسیب پذیرتراند. بنابراین می توان متصور شد که پس از هر بحران اجتماعی و یا شخصیتی، احتمال بروز یا افزایش ناگهانی برخی نابهنجاری های فردی و اجتماعی در ابعادی که به راحتی نمی توان پیوندی میان آنها و آن بحران و سرخوردگی قائل بود فزونی می گیرد.


 
یکشنبه 29 فروردین ماه سال 1389
توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.  سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟  و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛   سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

 بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: بله".

 بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم! همه دانشجویان خندیدند.

 در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشی نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.

 پروفسور ادامه داد: اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

 همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. .....

 اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.

 یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "


 
دوشنبه 16 فروردین ماه سال 1389
قبل از آنکه دیر شود

زندگی ما انسانها به قدری پیچیده شده است که ما خیلی از چیز ها را فراموش می کنیم مثلاٌ فراموش می کنیم که این زندگی روزی و شاید به همین زودی بر اثر یک حادثه که هر روز برای تعداد زیادی از افراد جامعه اتفاق می افتد، برای ما رخ دهد و عمر ما به پایان رسد. به راستی، هیچ یک از ما نمی داند که آن حادثه کی اتفاق خواهد افتاد و لحظه مرگ اش چه زمانی است ولی می توانیم تا آن زمان خیلی کارها که کوچک به نظر می رسند و بی هزینه هم هستند، انجام دهیم. اکثر ما فقط هنگامی که از کسی عصبانی هستیم و عقلمان از فرط عصبانیت خوب کار نمی کند، احساسمان را به طور شفاف به طرف مقابلمان، با لحنی پر از هیجان و چشمانی پر از خشم منتقل می کنیم. اما یادمان می رود که می توانیم در زمانی مناسب، به کسانی که دوستشان داریم و به آنها توجه داریم با چشم و زبانی گویا، بگوییم که به آنها علاقه داریم و برایمان مهم و با ارزش اند، « قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد». البته مقدار اندک این کار نیز می تواند مهم و موثر باشد. ضمن انکه روش های آن نیز متفاوت است. این روزها تکنولوژی ها این تنوع را گسترش داده اند. یک تلفن ساده و کوتاه برای احوال پرسی یا یک پیامک یا در ارتباطات چهره به چهره، نوع نگاه کردن و استفاده از زبان تن مانند فاصله، حرکات سر، حالات چهره، اشارات و حالات چشم و استفاده از تکنیک هایی که به گفتار جنبه عاطفی بیشتری می دهند و... همه و همه می توانند مفید باشند.

بیاد داشته باشیم که در روابط اجتماعی خود، چیزی را درو خواهیم کرد که قبلا کاشته ایم.


 
شنبه 15 اسفند ماه سال 1388
یک جای کار می لنگد

توسعه نیافتگی هم علل درونی دارد هم بیرونی اما علل درونی آن مهم تر از علل بیرونی آن است. من این بحث را بیشتر در امور فردی و خرد مطرح می کنم. هر فردی در درجه نخست بیش از آنکه از دیگران لطمه ببیند از خود لطمه می بیند. در اغلب موارد، قدرت موانعی که از بیرون برای رسیدن به اهداف ما وجود دارند، کمتر از توان و ظرفیت ما برای حل آنها و غلبه بر آنهاست. این در صورتی است که ما تمام توان و ظرفیت فکری و عقلانیت خود را بکار بندیم(که در بیشتر موارد اینطور نیست). برای توسعه یافتگی خودمان ابتدا باید با درایت و عقلانیت، هدف خود را انتخاب کنیم و بعد برای رسیدن به آن برنامه ریزی و سپس فعالیت کنیم. آدم ها (و کشورهای) توسعه نیافته یک جای کارشان می لنگد. یا هدف خود را به درستی انتخاب نمی کنند یا برنامه ریزی درستی ندارند و یا اقدامی صورت نمیدهند. گاهی هم اقدامات شان درست و متناسب با هدف شان نیست. مثلا می خواهیم پولدار شویم می رویم دانشگاه تا درس بخوانیم!! آخه آدم عاقل که برای پولدار شدن دنبال درس و کتاب نمی رود.  دانشگاه روی تخصص و آگاهی و شخصیت کار می کند. البته گاهی تخصص پول می آورد ولی اکثر مواقع اینطور نیست یعنی نسبت دانشگاهیان پولدار به کل دانشگاهیان اندک است. پس اگر کسی برود دانشگاه تا پولدار شود، اشتباه کرده است. از وقتی هم که دانشگاهی شدن پرستیژ آورد متقاضی آن هم زیاد شد (و هر جا تقاضا باشد یعنی مشتری و پول برای عده ای!!) و الآن در جیب هر کسی یک مدرک فوق لیسانس و دکتری پیدا می شود. بنابراین اول هدف خود را انتخاب کنیم بعد برنامه ریزی کنیم و سپس در راستای آن، فعالیت مناسب را انجام دهیم و هر جا هم که فهمیدیم اشتباه کردیم از نو اغاز کنیم آدم های موفق اینطور بوده اند هر جا که فهمیدند راه را اشتباهی آمده اند آن را تغییر دادند و از نو اغاز کردند.پس هیچگاه از تغییر و اصلاح مسیر نیز نهراسیم.


 
دوشنبه 10 اسفند ماه سال 1388
باورها زندگی ها را می سازند

تا به حال به این اندیشیده اید که آنچه هستید و آنچه برایتان پیش می اید از کجا شکل می گیرد؟ در پاسخ به این پرسش، برخی می گویند وضعیت ما نتیجه قوانین علت و معلولی است و برخی دیگر به سرنوشت اعتقاد دارند و دیگرانی هستند که به درون ما و اندیشه ما و کُنه تفکرمان رجوع می کنند. فیلم "راز" را دیده اید؟ چند مرتبه کانال 4 سیمای ج.ا نشان داده است و سی دی اصلی و ترجمه آن در بازار پُر است. می گویند "قانون زندگی قانون باورهاست" باورها سرچشمه مسائلی است که برای ما پیش می ایند. توانمندی انسان ها، موفقیت ها و شکست ها و حتی بیماری ها و سلامتی و هر آنچه برای شان پیش می آید بدون ارتباط با باورها نیست. انسانها هر آنچه را که باور دارند خلق میکنند و درخواست خلق آن را از کائنات و خالق آن دارند و باور به هر چیز(بدون بیان آن) درخواست و طلب آن است. این همان قانون جاذبه ذهن است. اما رسیدن به یک باور یا تغییر یک ذهنیت بسیار دشوار است


 
یکشنبه 8 آذر ماه سال 1388
این فرتوت عمر کوتاه چه زود می گذرد

نایست! راهت بکش تا راهت نکشند. با تو هستم! وقت تلف نکن. نمان! می مانی در راه. به کدام ره رو می کنی؟ کدام سو؟ مقصدت کجاست؟ سرمنزل تو از کدامین سمت روان است؟ به بازار شهر؟ به مسجد؟ به دانشگاه؟ یا به هر سو سرک می کشی؟ می برندت یا خود می روی؟ اصلاً می دانی به کدامین سو می روی؟ اگر هم ندانی مهم نیست! می برندت به آن سو که ندانی! و برایت خانه ای خواهند ساخت چون قصر. نه در حیاط، بل در  خیال! راستی خیال مهم تر است یا حیاط؟ شاید خیال! خوشبختی در خیال است و همان جاست که احساسش می کنی و برای خوشبختی همین احساس بس است! چقدر قدر خود را در خیالات سپری می کنیم؟ برای من و تو چه فرق دارد؟ مثل گذشته ها، چند ده سال پیش ها، هم شنیدیم و هم دیدیم اما همه چیز به سان یک خاطره زود رخت بر بست. فقط، یک دمی مانده و آهی و یک کلام و آخرین کلام «چه زود گذشت این فرتوت عمر کوتاه» 


 
چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1388
دسترسی رایگان به مقالات نشریات «سیج»

Free Online Trial to SAGE Journals in Communication and Media Studies

(November 1 – December 31, 2009)

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 102420


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها