X
تبلیغات
رایتل

شبکه

ارتباطات مجازی نورالدین رضوی زاده snrazavizadeh@yahoo.com

مرغابی (داستانی از مثنوی)

روزی در گوشه ای از طبیعت، مرغی خاکی بر چند تخم نشسته بود تا با گرمای وجودش جو جه هایی از آن ها پرورش دهد. زمان به سرعت سپری گشت و جوجه ها از تخم بیرون آمدند. در این میان یکی از آنها با بقیه تفاوت داشت. شاید به دلیل همین تفاوت بود که مادر و سایر جوجه از هر چه که او می خواست انجامش دهد،‌ مانع می شدند. تا اینکه روزی هنگام رسیدن به دریاچه ای که مادر، بچه ها را به شدت از نزدیکی به آن نهی می کرد و آنها بشدت از آن می ترسیدند، به ناگاه «جوجه متفاوت» گویی به گم شده اش رسیده و از سر غریزه به سمت آب دوید و تن به آب زد. آنجا بود که خودش و سایرین پی بردند آنچه برای آنها خطرناک است برای این جوجه متفاوت، به مثابه آب حیات می ماند.

گر تو را مادر بترساند ز آب           تو مترس  و سوی دریا ران شتاب
تو به تن حیوان، به جانی  از مَلَک     تا رَوی هم بر زمین هم بر فلک
ما همه  مُرغابیانیم ای غلام          بحر می داند زبان ِما تمام
پس سلیمان بحر آمد، ما چو طَیر       در سلیمان تا ابد داریم سیر

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 10:27 ق.ظ | نویسنده: نورالدین رضوی زاده | چاپ مطلب 3 نظر

توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.  سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟  و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛   سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

 بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: بله".

 بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم! همه دانشجویان خندیدند.

 در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشی نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.

 پروفسور ادامه داد: اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

 همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. .....

 اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.

 یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "

تاریخ ارسال: یکشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 02:35 ب.ظ | نویسنده: نورالدین رضوی زاده | چاپ مطلب 0 نظر

بیسکوئیت

زنی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.او برروی یک صندلی دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...در کنار او یک بسته بیسکویت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد»ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.این دیگر خیلی پررویی می‌خواست!او حسابی عصبانی شده بود.در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودی اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه ی بیسکویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.آن مرد بیسکویت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد
تاریخ ارسال: چهارشنبه 6 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 01:15 ب.ظ | نویسنده: نورالدین رضوی زاده | چاپ مطلب 1 نظر

یک روز از زندگی

دو روز مانده به پایان عمر تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ نمیدانم !بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم."
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، شرکتی را تاسیس نکرد، اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.. (با تشکر از حسین که این متن را برایم فرستاد)
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 01:36 ب.ظ | نویسنده: نورالدین رضوی زاده | چاپ مطلب 0 نظر

یک روز خانه تکانی با دُر محمد !

بالاخره پس از چند بار تماس با «دُر محمد » 26 ساله، کارگر افغانی شهرداری  که اتفاقاً مسئول نظافت راه پله های آپارتمان ما نیز هست موفق شدم یک روز را برای کمک در خانه تکانی آخر سال نوبت بگیرم، نوبتی به مثابه یک پزشک متخصص! البته  آخر سال و دَمِ عید پیدا کردن کارگر خوب بسیار سخت است. همسر و دو فرزند او (میلاد و عباد) در منطقه ای در شمال افغانستان در ناحیه ای سر سبز زندگی می کنند از تهران تا آنجا سه روز راه است که البته با «اتوبوسهای ولوو» چندان هم سخت نیست. اتفاقاً هنگام کار در خانه ما نیز همسرش از افغانستان با سیم کارت همراه اول او که در گوشی نوکیای 175 هزار تومانی اش کار گذاشته شده بود،تماس گرفت. این خط و گوشی برای او مانند یک مغازه درآمد زاست و تنها مشکل او مسکن است که کار برای پیمانکار شهرداری برای او خوابگاهی نیز فراهم ساخته است.کار او برای شهرداری از نیمه شب تا 6 صبح طول می کشد و پس از آن نیز دُر محمد به نظافت منازل می پردازد. درآمد اصلی آو نیز از همین کارها تامین می شود زیرا پیمانکار شهرداری بیش از 330 هزار تومان در ماه نمی دهد. البته پیمانکار زرنگ است و همیشه چند بیمه بدون نام دارد تا اگر برای کارگری مشکلی پیش آمد استفاده نماید. همین ماه قبل بود که ماشینی به یک کارگر زد و فرار کرد و دکترها مجبور شدند پای او را قطع کنند. دُر محمد اغلب اوقات شش ماه در ایران کار می کند و شش ماه در افغانستان زندگی.پولهای خود را نیز توسط افراد مطمئن برای پدر خود می فرستد. ریرا هنگام عبور قاچاقی از مرز راهزنان همه چیز را از آنان خواهند گرفت. دُرمحمد از حال و هوای افغانستان هم صحبتهایی کرد.«ما اهل تسنن هستیم. عید ما قربان است و رمضان. لباسهای نو را رمضان می خریم(اگر پول داشته باشیم) و در رمضان آمد و شد به خانه های اقوام زیاد است» «افغانستان برای زندگی خوب است اما کار پیدا نمی شود. ماشینهای خیلی خوب با قیمتهای پایین تر از ایران هست اما خیلی ها نمی توانند بخرند. همین ماشین پرادو که شما اینجا 70 میلیون برایش پول می دهید آنجا 10 تا 12 میلیون است. خانه های کابل هم اکثراً ویلایی هستند.» دُر محمد از قیمت 2 میلیون تومانی پراید! هم گفت که البته من باور نکردم!!!! پدر او شالی کاری و برنج فروشی دارد. ظاهراً یک سال هم خشخشاش کاشتند اما برداشت نکردند. چون مشتری نداشت و اصلاً به دلیل قیمت پایین آن سال برداشت آن به صرفه نبود. حالا بعد از 7 سال اقامت و آمد و شد در خانه های  پایتخت ایران،آدم با تجربه ای شده بود.  وقتی ساعت 5 بعد از ظهر را نشان داد که کار دُر محمد تمام شده بود مزدش را گرفت و رفت. هنوز ساعتی از استراحت ما نگذشته بود که باران تندی شروع شد و شیشه های تمیز شده پنجره ما مثل دیروز شد. 

تاریخ ارسال: شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 09:44 ب.ظ | نویسنده: نورالدین رضوی زاده | چاپ مطلب 1 نظر

یک داستان،‌یک درس!

 یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی
از بچه های کلاس را دیدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به
خانه می برد. *
*با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر
خیلی بی حالی است!' *
*من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها،
مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به
راهم ادامه دادم.‌ *
*همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را
به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد. *
*عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا
آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش
دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم. *
*همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!' *
*او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از
آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود. *
*من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم
نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟ *
*او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش
از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از
کتابهایش را برایش آوردم. *
*او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم
فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد. *
*ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر محسن را می شناختم، بیشتر
از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند. *
*صبح دوشنبه رسید و من دوباره محسن را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او
گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه
کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' محسن خندید و نصف کتابها را در
دستان من گذاشت. *
*در چهار سال بعد، من و محسن بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان
رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. *من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترهافاصله بین ما باشد. *
*او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال
بروم. *
*محسن کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که
مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم. *
*من محسن را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که
توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند. *
*حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش
حسودی می کردم! *
*امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است.
بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!' *
*او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و
لبخند زد: ' مرسی'. *
*گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از
کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما،
معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه،
دوستانتان... *
*من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که
شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.' *
*من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز
آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته
خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً
وسایل او را به خانه نیاورد. *
*محسن نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد. *
*او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر
قابل بحث، باز داشت.' *
*من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر
خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می
داد. *
*پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر
از سپاس. *
*من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم. *
*هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید
زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن. *
*خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم
اثر بگذاریم. *
*دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم. ***
*حالا شما دو راه برای انتخاب دارید: *
*1)* *این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،*
*2)* *یا آن را پاک کنید گویی دلتان آن را لمس نکرده است.*
*همانطور که می بینید، من راه اول را انتخاب کردم. *
*' دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که
بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.' *
*هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد... *
*دیروز،‌ به تاریخ پیوسته، *
*فردا ، رازی است ناگشوده، *
*اما امروز یک هدیه است ***

(با سپاس از دوستم مهدی.گ که این داستان را برایم فرستاد)

تاریخ ارسال: شنبه 23 آذر‌ماه سال 1387 ساعت 09:31 ق.ظ | نویسنده: نورالدین رضوی زاده | چاپ مطلب 3 نظر

داستان کوتاه : ممد دیجیتال

نوشته نورالدین رضوی زاده

اسمش محمد بود. دست کم روزی۱۲ساعت پای کامپیوتر می نشست. چند تا وبلاگ داشت. خیلی وقتها دوستانش اگر دچار مشکلات نرم افزاری یا سخت افزاری می شدند به او مراجعه می کردند. بعضی ها می گفتند خدای کامپیوتر است. همه به اسم «ممد دیجیتال » می شناختنش. اتفاقاْ با من هم سلام علیکی داشت. یک روز ایمیلی برام فرستاد و از من درخواست یک متن برای وبلاگش کرد:

«افشین جان سلام. اگر میتوانی یک مطلب در مورد صواد رصانه ای برام میل کن»! 

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1386 ساعت 11:43 ق.ظ | نویسنده: نورالدین رضوی زاده | چاپ مطلب

داستان کوتاه

مدتی می شد که در فکر این بخش از مطالب، تحت عنوان «داستان کوتاه» بودم. این مجموعه از داستان ها مربوط به ارتباطات و رسانه ها و دنیای دیجیتال در زندگی روزمره ما می شوند. از همه دوستان هم درخواست می کنم که اگر داستانی دارند بفرستند تا با نام خودشان در این وبلاگ منتشر شود. حتی اگر هم سوژه ای دارند دریغ نکنند. نام داستان اول « ارتباط گر» است.

داستان کوتاه : ارتباط گر

نوشته نورالدین رضوی زاده

از اول صبح که از خواب بیدار می شد تا آخر شب، یا با موبایل صحبت می کرد یا با  اینتر نت چت! یک روز ازش پرسیدم، راستی شما و خانواده تان در هر روز چقدر دور هم جمع می شوید و با هم صحبت می کنید؟ گفت هر روز، البته فقط موقع شام، ولی ما عادت داریم شام کم بخوریم!    

تاریخ ارسال: شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 08:52 ق.ظ | نویسنده: نورالدین رضوی زاده | چاپ مطلب 2 نظر