شبکه

ارتباطات مجازی نورالدین رضوی زاده snrazavizadeh@yahoo.com

مرغابی (داستانی از مثنوی)

روزی در گوشه ای از طبیعت، مرغی خاکی بر چند تخم نشسته بود تا با گرمای وجودش جو جه هایی از آن ها پرورش دهد. زمان به سرعت سپری گشت و جوجه ها از تخم بیرون آمدند. در این میان یکی از آنها با بقیه تفاوت داشت. شاید به دلیل همین تفاوت بود که مادر و سایر جوجه از هر چه که او می خواست انجامش دهد،‌ مانع می شدند. تا اینکه روزی هنگام رسیدن به دریاچه ای که مادر، بچه ها را به شدت از نزدیکی به آن نهی می کرد و آنها بشدت از آن می ترسیدند، به ناگاه «جوجه متفاوت» گویی به گم شده اش رسیده و از سر غریزه به سمت آب دوید و تن به آب زد. آنجا بود که خودش و سایرین پی بردند آنچه برای آنها خطرناک است برای این جوجه متفاوت، به مثابه آب حیات می ماند.

گر تو را مادر بترساند ز آب           تو مترس  و سوی دریا ران شتاب
تو به تن حیوان، به جانی  از مَلَک     تا رَوی هم بر زمین هم بر فلک
ما همه  مُرغابیانیم ای غلام          بحر می داند زبان ِما تمام
پس سلیمان بحر آمد، ما چو طَیر       در سلیمان تا ابد داریم سیر

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 10:27 ق.ظ | نویسنده: نورالدین رضوی زاده | چاپ مطلب 3 نظر